تبليغاتX
بر باد رفته

منو فراموش نکني

                        
+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط یاسمن  | 

  

" تو ادعا مي كني مرا دوست داري...پس چرا مرا

  آزار مي دهي؟ "

" چرا مرا دچار عذابي سخت كرده اي و مرا در جهنم 

سردرگمي رها كرده اي؟ "  

" مرا با نامت آشنا كن! تا تو را بشناسم و با تو يكي شوم. " 

اي بينام !  

" مرا از خود نشاني بده تا تو را دريابم ." 

" مرا با اين عذاب تنها مگذار ... به من كمكم بياو مرا  

 نجات بده. "  

ذهنم را آشفته كردي !!!  

به ستاره هاي آسمان مي نگرم ...  

" او كيست؟ "  

" خدايا چرا با من چنين مي كند؟

 " 

" مرا به خاطر كدامين گناه چنين آزار ميدهد؟

" 

" اگر تو ادعاي عاشقي مي كني ... پس اي عاشق  

گمنام ...  

 نامت را فاش كن. "  

" تو كيستي؟ "  

" گمنام !مرا با نامت آشنا كن.. تا نامت را صدا كنم و از 

 اندهي كه در دلم نقش بسته با تو سخن بگويم! "  

" تو واقعا عاشقي ؟ يا مرا به به بازي گرفته؟ "  

" اگر عاشقي به مرگ آرزو هايم راضي مشو... مرا با 

 وجودت آشنا كن. " 

" اين را بدان عزيزم.. هيچ عاشقي موجب آزار معشوقش  

 نمي شود."  

" پس تو چه عاشقي هستي كه با من چنين مي كني؟ " 

اگر هم  که بازيست...  

" من خسته تر از آنم كه توان شروع بازي ديگري را  

 داشته باشم. "  

" تو را به مقدسات قسم ميدهم مرا بازي مده. "  

" دلم را مشكن هم خودت را از اين گمنامي جدا كن 

 هم مرا  

از اين سردرگمي رها كن."  

" آيا آزار و عذابم ... موجب شاديت مي شود؟ "  

" چرا نمي خواهي اين عشق دو طرفه شود؟ "  

يك نشاني..  

" فقط يك نشاني از روز آشنايي و اسمت.. اگر مرا  

 دوست داري  

 يك نشاني بده وگرنه حتم ميبرم اين بازي است ."

  

دلم محكوم اين وابستگي هاست

                 حصاري در هميشه وابستگي هاست

به تعداد تمام سنگ دنيا   

                              درونش قصه ي شكستني هاست

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط یاسمن  | 

   

قایق عشق

 

عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی  از باد  نشاندم

وپارو  زنان  به سوی  تو  فرستادم

وقتی  به  ساحل  نگاه  تو  رسید 

تو  چشمانت  را  بستی  و   قایقم  غرق  شد  . . .

 

 

 

 

تو رفته‌اي، ... ديگر دست‌هايمان به هم نمي‌رسد!


در اتاق‌ام روي يك صندلي چوبي كهنه نشسته‌ام

 

و به تو فكر مي‌كنم.


اين‌جا هوا، چه‌قدر سرد است، ... فقط يك گيتار كهنه، ...

 

آن‌سوتَرك چند دفتر رنگ و رو رفتهء شعر و يك پنجره رو به

 

 ترانه ...


مي‌بيني، اين‌جا فقط به اندازهء وسعت تنهايي‌ام جا دارد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط یاسمن  | 

                

                    

اگه يه روز من مردم و تو منو دوست داشتی پنجشنبه ها بيا

 

 

مزارم گل سرخي را رو قبرم بزار تا هميشه اون گل رو که بهت

 

 

داده بودم به خاطر بيارم....ولی....اگه تو مردی....من فقط يكبار...

 

 

ميام مزارت..ميام و اون دسته گل سفيد مريم رو که با خون خودم

 

 

 سرخش کردم برات هديه ميکنم و عاشقانه کنارت جون ميدم تا

 

 

بدونی هيچ وقت تنها نيستی !!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط یاسمن  | 

                                         

 

                             

 

                       اي عزيز شبهاي شعرم

 

روزها وهفته ها از  اولين ديدار من و تو گذشت

مدتها ست چشمانم به انتظار دوباره ديدنت به در خيره گشته

براي ديدن آن چشمان شهلا و زيبايت،براي لمس كردن دستان گرمت

وبوسيدن لبهاي شيرينت ،و آرميدن در آغوش پر مهرت دلتنگم...

آه، اين ثانيه ها چه كند حركت مي كنند، گويي قصد زجر دادن مرا دارند،

چقدر دلتنگ تو ام، عزيز دل نكند مرا فراموش كردهاي ، نكند دل پر مهرت

را به مستانه ي ديگري دادهاي ، ...

هر صبح ميگويم امروز ديگر ميآيد ،اما وقتي شب ميشود ،سرم را بر

بالين سردم مينهم،اميدم به ياس مبدل ميشود، يك سال كم نيست ،...

 

ميخواهم كم كم تو را در گورستان خاطراتم دفن كنم ، اما هنوز كور

سوي اميدم خاموش نگشته،...

بيا اي عزيز شبهاي شعرم ، بيا و تمام لبخند هايي كه با رفتنت از لبانم

گرفتي برايم به ار مغان آور ...

بيا تا بار ديگر به اين دنياي ديوانه لبخندي زنم ، بيا ، بيا ،...

                        بيا اي عزيز شبهاي شعرم

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط یاسمن  |